اخبار جهان اسلام
تعجیل در فرج منجی عالم بشریت مهدی موعود (عج) صلوات...



(نقدی بر اندیشه های اشو)

وجد در سکس بارقه‌ای از وجد عرفانی است آفتاب در سایه ص188.

چرا انسان عشق را در زمین و در رابطه با هم نوعان تجربه می کند؟ و در برابر این ادراک و هیجان چه رفتاری باید داشته باشد؟ پاسخ اشو با پاسخی که در نظام تربیتی عرفان اسلامی به این پرسش داده شده متفاوت است. این که عشق مجازی دبستان دانشگاه عشق حقیقی است. و برای رسیدن به عشق حقیقی گذر از آن ضرورت دارد؛ روشن است. اما اشو بر لذت جنسی و شادمانی این جهانی تأکید داشته ناپایداری آن را پذیرفته، خدا را در خوشی ها و کامجویی های مادی و عادی می‌جوید. اما توصیه می‌کند که باید عشق جنسی را با مراقبه و نیایش آمیخت که لطف آن افزایش یافته، خوشی و شادی عمیق‌تری تجربه شود.

ولی عرفان اسلامی به دو صورت و در دو طرح متفاوت گذر از عشق مجازی به عشق حقیقی را رقم می‌زند. نخستین طرحی که عشق مجازی در آن روی می دهد، طرح کشف و پیدایش عشق حقیقی و دومین طرح استمرار و پایداری در آن است. ما هم برای پدیدار شدن عشق حقیقی در دل به عشق مجازی نیازمندیم و هم برای پایداری ورزیدن در عشق حقیقی باید مهارت‌های لازم را در مدرسة عشق مجازی فراگیریم. در طرح نخست مهار عشق ورزی ما را به کشف عشق حقیقی می‌رساند و در طرح دوم مهارت در عشق ورزیدن، استقامت و پایداری در عشق حقیقی را می‌آموزد.

واژگان: عشق، سكس، مراقبه، خداوند، عفت، پیداری در عشق.

مقدمه

قلب انسان تا می تپد عشقی می جوید و زندگی بی عشق، بی معنا، بلکه برابر با مرگ است. بعضی از عرفا عشق را راه رسیدن به خدا دانسته، برترین معرفت و عبادت را معرفت و عبادت عاشقانه برشمرده اند. نیز از عشق زمینی سخن به میان آورده و آن را مجاز و پلی به سوی حقیقت معرفی کرده اند. تا آنجا که برخی از اساتید حق اولین پرسش برای پذیرش طالبان سیر و سلوک را به عشق اختصاص داده و از پذیرش کسانی که تجربة عشق ندارند سرباز می زنند. دلی که نسوخته باشد دل نیست و دلی که عاشق نشده باشد سوخته نیست. عاشق شدن اولین گام بیرون آمدن از خودپرستی است. و خودپرستی از بزرگترین حجاب های میان خدا و خلق است. و این حجاب جز با عشق از میان برنخیزد و با غیر آتش عشق نسوزد.

اما عشق هم وادی پر خطری است که چگونه افتادن در آن و گذر از مراحل و برآمدن از مهالکش جز به لطف خداوند میسر نیست که عشق از آن اوست و او خود تواناترین نگهدارنده است. ولی انسان نیز باید بکوشد و راه را از بی‌راه باز شناسد و صادقانه در راه عشق قدم بردارد تا لطف حق دستگیر او شده، صبح وصال در پی شامگاه رنج و هجران فرارسد.

دنیای امروز که از بحران معنویت رنج می برد تا راه راست فاصلة کمی ندارد و در این دوری چه بیراه هایی که راه پنداشته می شود و چه سرگشته هایی که راهنما نامیده می شوند. انسانی که خود را گم کرده و از خویش دور افتاده است، تا این که به خویشتن حقیقی برسد خود فریبی هایی را تجربه خواهد کرد و معنویت های نوین که در مهد تمدن غرب می روید و ترویج می شود، اگرچه از عرفان های شرقی و حتی ادیان ابراهیمی برآمده باشد، به سادگی قابل اعتماد نیست و برای انتخاب آنها باید هوشمندانه به تأمل نشست و آگانه گزینش کرد.

هدف اصلی این مقاله بررسی و نقد اندیشه های مروج مشهور معنوی به نام راجنیش بگوان معروف به اشو است. که عشق را محور اصلی تعالیم خود قرار داده و در بین عده ای از مردم جهان مقبولیتی یافته است. نظریه اصلی او و نوآوری بزرگش این است که عشق جنسی و مراقبه را به هم آمیخته، ترکیبی از این دو را برای تأمین معنویت بشر دنیایی این روزگار پیشنهاد می کند.

برای جدا کردن و برجسته کردن نکات مثبت اندیشه او و نیز روشن شدن اشکالات وارد شده بر تعالیم‌اش به تبیین یک دیدگاه اسلامی فراموش شده دربارة عشق مجازی می پردازیم و آن عشق جنسی در روابط زناشویی در نظام تربیتی عرفان اسلامی است.در این مقاله نگرش اسلام به عشق مجازی در دو طرح پیدایی و پایایی معرفی شده، عشق جنسی در طرح پایایی تحلیل می‌شود. پرورش عشق حقیقی آیین و آدابی دارد و راه و روشی مخصوص که باید به خوبی فراگرفته شده و با دقت به کار بسته شود. برای موفقیت در این کار باید مراحل مختلف این بالندگی را شناخت و برنامة ویژة هر مرحله را اجرا کرد.

به طور کلی عشق مجازی در دو مرحله یا دو طرح مختلف راه دست‌یابی به عشق حقیقی را هموار می‌سازد. طرح اول به هجران می‌انجامد و طرح دوم با وصال آغاز می‌شود. در اولی باید عشق را مهار کرد و پنهان داشت، دومی را باید با مهارت آشکار نمود و بر آن پایداری ورزید. اولی برای کشف و گزینش عشق حقیقی است و دومی برای تمرین حفظ و نگهداری آن. اولی به جنسیت ربطی ندارد اما دومی میان دو جنس مخالف صورت می‌گیرد. با اینکه در تعالیم اسلام هر دو مدل عشق مجازی مورد توجه بوده و بر مدل دوم بیشتر تأکید شده؛ اندیشمندان جهان اسلام اما بیشتر بر عشق مجازی در طرح نخست تأمل ورزیده، عشق بدون شهوت را گذرگاه عشق حقیقی دانسته‌اند.[1] و عشق مجازی در طرح دوم را کمتر در رابطه با عشق حقیقی تبیین کرده، فقط توصیه‌های اخلاقی درباره‌اش ارائه داده‌اند. و فضای عرفانی ازدواج و زناشویی و عشق جنسی را شفاف نکرده‌اند. در این خلاء بینشی اندیشه‌های خام و خالی از حقیقت بازار گرمی پیدا کرده، رویاروی دین و فطرت می‌ایستند و هوس‌رانی را به نام عرفان و معنویت ترویج می‌کنند.

بدون تردید در روابط جنسی عاشقانه نیز خداوند حضور دارد همانطور که همه جا هست، و اگر این رابطه مورد رضای او باشد می‌تواند پل ارتباط با او باشد. اما این حضور را چگونه می‌توان درک نمود و با او ارتباطی پویا و متعالی برقرار کرد؟ خلاء پاسخ به این پرسش زمینة هرزنگاری‌هایی به نام عرفان شده است و برای روشن شدن كاستی‌ها و نارسایی‌های اندیشة کسانی مانند اشو لازم است تا حدودی مدل صحیح عشق جنسی از منظر عرفان یا به بیان دیگر رابطة سکس با معنویت تبیین شود. رابطه‌ای که عشق مجازی در طرح دوم به آن تحقق می‌بخشد. از این رو ابتدا به بررسی میانی و شالودة اصلی نظریة اشو می‌پردازیم و در ادامة بررسی‌ها و نقدها عشق مجازی را در طرح اول یعنی طرح پیدایش و سپس در طرح دوم یعنی پایداری از منظر اسلامی مورد توجه قرار داده، با تأمل بر تفاوت‌های دو دیدگاه سستی و آشفتگی آراء اشو را روشن می‌نماییم.

* نیلوفر عشق در مرداب شهوت..............................................................

اشو دلبستگی زیادی به مذهب تانترا دارد که یکی از فرقه های بین مذهبی بودایی و هندویی است. تانترای بودایی بیشتر روی مراقبه تاکید دارد و تانترای هندویی عشق را مهمتر قلمداد می کند.[2] اشو این دو را تركیب كرده ولی نقش محوری به عشق و کامروایی می دهد. در تانترای هندویی كه معمولاً شاكتی پرست نامیده می‌شوند، مبنا این است كه «شهوات یا خواهش‌های نفسانی را با تخلیه كامل آنها در مراسم مذهبی بهتر می‌توان تحت فرمان درآورد. غریزة جنسی را نباید سركوب كرد، بلكه باید به دقیقترین وجه به اظهار آن پرداخت و در ارضائش كوشید.»[3] بر همین اساس اشو می گوید: «تانترا... راه رهایی از مسائل جنسی است. کمتر روشی تا این حد در زندگی انسان مؤثر بوده است. روش های دیگر هر کدام سبب در گیری بیشتر انسان با مسائل جنسی می شوند. ...خواهش جنسی همچنان باقی است. نمی تواند از میان برود، چرا که یک واقعیت است و در طبیعت افراد وجود دارد. زنده است و نمی تواند با واپس زدن ناپدید شود. ...»[4]

از این جملات برمی آید که او مسائل جنسی را آفت معرفت خداوند و عشق به او پنداشته، راهی برای خلاصی از آن می جوید. استدلال اشو این است که شناخت خداوند با قلب حاصل شود و ذهن مانع آن است زیرا شناخت های دنیایی و تصاویر این جهانی در ذهن رقم می خورد. و معرفت خداوند بدون نقش و صورت بر دل می‌تابد. بنابراین باید برای فروکاهیدن هجوم ذهنیات و روآمدن و شکوفایی دل برای درک عشق و معرفت خداوند فعالیت آن را کاهش داد. از این رو باید وسوسه ها و هوس ها را رها کرد تا به محض سر برآوردن، کام گیرند و افول یابند و هر چه زودتر عرصه را خالی کنند،‌ تا شخص به آستانة مراقبه برسد. پرهیز از هر آنچه هوس ها به سوی آن فرامی‌خوانند دغدغه ساز می شود. «آنچه منع می شود، جاذبه پیدا می کند، آنچه انکار می شود، به اشاره فرا می خواندمان!  تنها آگاهی به بازی های ذهن است که آزادمان می کند. نفی و انکار، نفی و انکار نیست، برعکس فراخوان و ترغیب است...»[5] بنابراین باید با شهامت وسوسه ها را پذیرفت و ارضا کرد تا ذهن دغدغه مند نشده، مانع کشف و شهود قلبی نگردد.

در تانترا عقیده براین است که آنچه دیگران را به شقاوت می رساند، یک یوگی را به سعادت می رساند.[6] پلید ترین و آلوده ترین اعمال برای کسی که می خواهد به خدا برسد، مقدس می شود. کسی که برای خود لذت ها و ماندن در آنها به کامجویی رو می آورد تیره بخت و شقی ست؛ اما کسی که برای گذر از آنها واردشان می شود، راه سعادت و روشنی را در پیش گرفته است.

مبنای روان‌شناختی كه تز معرفت‌شناسانة تانترا را پشتیبانی می‌كند این است که در ساختار وجود انسان هفت کانون نیرو قرار دارد. اولین و پایین ترین آن در مرکز انگیزش جنسی پایین تر از انتهای ستون مهره هاست. نیروی بیکران الاهی که در انسان نهفته، آنقدر فروکاسته شده که در این مرکز به صورت کندالینی (مار حلقه زده) فروخفته است. اگر این نیروی الاهی (شکتی) برانگیخته شود به تدریج رشد می کند و سایر کانون های نیرو را فعال می سازد تا نقطة هفتم که بالای سر قرار داشته، نماد آن نیلوفر هزار برگ است. در آنجا اتحاد با نیروی الاهی کشف شده، انسان می تواند خداوند را درک کند.[7]

بنابراین عشق جنسی نقطة شروع حركت به سوی خداوند است. به این صورت که عشق ابتدا به صورت جنسی ظهور می کند سپس ارضاء‌ آزادانة آن نیروی درون را رها كرده، روبه شكوفایی می‌برد. تا جایی كه ذهن از همة تصورات و دل از همة امیال پاك شده، به درك خداوند می‌رسد و عشق را در رابطه با کل هستی و خداوند و کشف خویشتن تجربه کند. باید نیروی عشق جنسی رها شود، ببالد و فرارود تا نیلوفر هزار برگ شکوفا گردد. تانترا «کلیدهایی را در اختیارت قرار می دهد که لجن را به نیلوفر آبی بدل کنی.»[8]

اشو از روش های پرهیزکارانه در عشق جنسی دلخور است و مراقبة‌ تنها را ناکارآمد ارزیابی می‌کند. مراقبه باید در پی خالی شدن ذهن و دل انجام شود، در غیر این صورت تیر مراقبه به سختی بر ذهنی آشفته و دلی نا‌آرام می‌نشیند. روش درست و مؤثر رسیدن به خدا تلفیق عشق با مراقبه است. «روش های دیگر سبب درگیری بیشتر انسان با مسائل جنسی می شوند... این انرژی با پس زدن آزاد نمی شود. برای این کار به درک و شعور احتیاج دارید. در همان لحظه ای که انرژی از گل و لجن آزاد شود، گل نیلوفر مرداب از میان گِل سر برمی دارد. و از این مرحله نیز فراتر می رود، در حالی که مهار کردن و واپس زدن این انرژی، سبب می شود هر چه بیشتر در گل ولای فروبروید.»[9]

نیازهای طبیعی انسان روان او را به ناآرامی كشانده و تنها عدة اندكی می‌توانند از این نیازها دست بشویند و به مراقبه‌ای موفق دست یابند. و البته این توفیق به قیمت از دست دادن تعادل در زندگی و یك بعدی شدن شخصیت حاصل می‌شود. سرکوب کردن و پس زدن نیازهای طبیعی از شکوفاسازی تمامیت انسان عاجز است.

اشو اساساً عشق های زمینی را مزاحم تلقی كرده، آنها را عشق‌هایی می‌داند که باید هر چه زودتر از آنها گریخت و به عشق خدا رسید. امیال و هوس‌ها افكاری را به دنبال می‌آورد و با دلی ناپاك و ذهنی ناآرام نمی‌توان به معنویت رسید. با آزاد گذاشتن امیال، افكار از بین رفته، مراقبه خود به خود فرامی‌رسد و خدا نزدیك و نزدیك‌تر می‌شود.

* مراقبه نیازمند عشق..........................................

مراقبه سفری است به اعماق درون برای كشف هستی خود و دیدار با خویشتن حقیقی. مراقبه برای دست یافتن به آگاهی از نوع دیگر است كه فراتر از ذهن و تفكر مفهومی تحقق می‌یابد. از این رو برای سفر به درون باید از ذهن گذشت. مراقبه در حقیقت فراروی از ذهن، بازایستادن جریان تصورات ذهنی و دریافت معرفت و آگاهی بدون صورت است. آگاهی بی‌صورت ارتباط با دنیای ناشناختة‌ درون است كه خدا را می‌توان آنجا یافت؛ و آرامش و شادمانی و لذت را. برای دست‌یابی به وضعیت مراقبه باید از هر تلاش فكری رها شد هر تلاشی به برخاستن غبار بیشتر می‌‌انجامد و امیال و خواسته‌ها و افكار و اهداف و تصوراتی را در ما برمی‌انگیزد.

برای یك مراقبة موفق لازم است كه حتی مراقبه را هم نخواهی. و به همان چیزی كه می‌خواهی از آن بگریزی تمركز كنی یعنی ذهن و تصاویر ذهنی. در مراقبه شخص گویی خود را غیر ذهن می‌بیند. به صورت شخصی مستقل كه ذهن و تصورات ذهنی خویش را به صورت شخص دیگری مشاهده می‌كند. برای مراقبه باید افكار را رها شوند. با نظارة محض آنها به تدریج رنگ باخته، محو می‌گردند. «با جریان فكرها شناور نباش، فقط نسبت به آنها آگاه باش، بدان كه تو از آنها مجزایی، متمایزی، دوری، فقط ناظر آنها باش... آن گاه، باقی ماجرا خود به خود به وقوع می‌پیوندد. این باقی ماجرا را من مراقبه می‌نامم.»[10]

مراقبه چیزی است كه هیچ چیز نیست به بیان دیگر درك جهان و هستی بدون هیچ شكل و صورت به این جهت می‌توان آن را نامشخص و یا ناشناخته نامید. ناشناخته اصل پیدایش و آفرینندة جهان شناخته شده است. كل جهان شناخته شده از كل ناشناخته كه هستی محض است بیرون می‌آید.[11] هستی محض ناشناخته است زیرا تصویری در ذهن ما باقی نمی‌گذارد كه در مراقبه‌های بعدی بتوانیم او را شناسایی كنیم. هر بار كه با هستی محض مواجه شویم، گویا تازه او را دیده‌ایم و اگر چه در مراقبه‌ای دائم به سر ببریم، همواره ناشناخته خواهد بود. همواره نو و سرشار از راز و شگفتی. «فكر چیزی نیست، مگر غباری در چشم كور ذهن، زیرا نمی‌توانی به چیزی فكر كنی كه پیشاپیش شناخته نشده باشد ـ‌ و به فكر كردن به چیزی كه پیشاپیش شناخته شده است، نیازی نیست. مواجهه، همواره با ناشناخته صورت می‌گیرد. ناشناخته، همه جا حضور دارد، در درون و در بیرون، و تفكر همیشه در درون شناخته‌ها و در پیرامون شناخته‌هاست. تو نمی‌توانی از خلال شناخته‌ها، با ناشناخته تماس بگیری. پس شناخته‌ها را دور بریز و با ناشناخته تماس بگیر. و این چیزی ست كه من آن را مراقبه می‌نامم.»[12]

جایگاه حقیقی انسان میان دنیای شناخته یعنی عشق ورزی، زندگی در دنیا و امیال گوناگون به اشیاء و تخیلات و صورت‌های ذهنی و از سوی دیگر  مراقبه و ارتباط با هستی مطلق و فراسوی شناخت و صورت‌هاست. «انسان پلی است بین شناخته و ناشناخته، محدود ماندن در شناخته حماقت است. و رفتن در جستجوی ناشناخته آغاز خردمندی است.»[13] برای همین باید از فكر رها شوی و به مراقبه بپردازی و عشق بورزی. مراقبه سفر به فراسوی ذهن است و در عشق ورزی هم لحظة ارگاسم لحظة‌ بی‌ذهنی ست.

امیال، افكار را به صحنه می‌كشند و هم از این رو با ارضا امیال افكار محو شده بهترین فرصت برای مراقبه پدید می‌آید. در این وضعیت صورت‌ها و تصاویر از ذهن دست برداشته، انسان به تجربة ناشناخته و مشاهدة عریان هستی كل نائل می‌شود. یگانگی با آنها را از درون احساس كرده، آگاهی را درمی‌یابد. «خرد و آگاهی به معنای دانش نیست. خرد به معنای هوشیاری است به معنای تفكر، سكوت، دقت و مراقبه است. در چنین حالتی از تأمل و سكوت است كه شفقت و مهر نسبت به موجودات زاده می‌شود.»[14] در حقیقت مراقبه خود مرتبة بالای عشق است. عشق در مرتبة اول جنسی است و به صورت سكس ظاهر می‌شود مرتبة دوم عشق به همه است. مرتبة سوم دعاست و مرتبة چهارم وحدت باهستی، مراقبه و سكوت.[15] البته اشو توضیح نمی‌دهد كه چه رابطه‌ای میان این چهار سطح است. و چگونه سكس به عشق به همه تبدیل شده، به دعا و سرانجام به مراقبه می‌رسد. تنها رابطة بین اول و چهارم تا حدودی از حرف‌های او بدست می‌آید.

و آن اینكه ارضاء آزاد امیال سبب می‌شود كه افكار از سرسختی دست برداشته و ذهن را رها كنند و در این روند می‌توانید نظاره‌گر آنها بوده، به مراقبه برسید. «سعی كنید تا خواستن را درك كنید. سعی كنید آرزو را بفهمید. سعی كنید خیالبافی را بشناسید. آنچه كه لازم است همین هاست. خیلی ساده، فقط سعی كنید با عملكرد ذهنتان آشنا شوید. با تماشای عملكرد آن، ذهن ناپدید می‌شود. فقط یك نگاه درست به عملكرد درونی ذهن، سبب توقف آن می‌شود.»[16]

در جریان مراقبه اتفاقی كه می‌افتد این است كه شخص تمام امیال و افكار و اعمالش را به صورت دیگری مشاهده می‌كند. گویا تماشاچی صحنة تئاتری است كه خودش در آن بازی می‌كند. اما خود حقیقی تماشاچی است و خود خیالی بازیگر. آنگاه اگر پلیدترین اعمال هم از او صادر شود به معصومیت او خدشه‌ای وارد نخواهد شد. زیرا این اعمال شخص دیگری است، كسی كه او كه بازیگر است و خود حقیقی و آگاه از آن وارسته، ناظر و مراقب اوست. و در اثر مراقبه همواره خود آگاه بوده، از خود بازیگر نیز بیرون آمده، وارسته می‌شود و گویی در هر لحظه مراقبه تازه متولد می‌شود.[17] از این منظر «كل كائنات یك شوخی است.»[18] صحنة‌ بازی كه همواره جریان دارد و «خداوند همیشه در حال شوخی است.»[19] بنابراین «كسی كه می تواند بخندد،‌كسی كه طنزآمیزی و تمامی بازی زندگی را می‌بیند می‌خندد و در بطن خنده به اشراق خواهد رسید.»[20]

*درنگی در مراقبة اشو................................................

ملاقات با ناشناخته و رویارویی با هستی محض طی مراقبه البته چیزی است كه در عمل، اشو جایگزین دیگری برای آن قرار می‌دهد. زیرا از راهی كه او دنبال می‌كند به آن مراقبة الاهی نمی‌رسد. در روش او مراقبه به مشاهدة همین افكار و امیال محدود شده، به دیدار با هستی و درك كلیت وجود نمی‌رسد. برای رسیدن به هستی محض باید شعله‌ای آن سویی برافروخت و راه به سوی او را درپیش گرفت.[21]

مراقبة اشو در نیمة راه مانده و به نوعی لذت‌ها را ضرب در دو می‌كند. به این شكل كه اگر مراقبه را با عشق بیامیزی آنگاه هم لذت عادی عشق ورزی و ارضا شخصی را می‌بری و هم به صورت یك ناظر خارجی شاهد این امیال، افكار و رفتارهای لذت بخش بوده‌ای كه این به نوبة خود لذت و كامیابی و شادی مضاعفی را به دنبال دارد.

گذشته از این وقتی كه در نقش عامل لذتت پایان می‌یابد، در قالب ناظر می‌توانی شادی و لذت را تداوم ببخشی و از اندوه از دست دادن و پایان یافتن خوشی رها شوی، زیرا خودِآگاهت در آن كار نبود، بلكه خود بازی گر مشغول بود و تو اكنون چیزی را از دست نداده‌ای. به همین جهت می‌گوید: «دربارة امیال و خواهش‌ها هوشیار باش. وارستگی پدیدار می‌گردد. این وارستگی چیزی نیست كه برای پدیدار شدنش بكوشی، به طور طبیعی به دنبال آگاهی از وابستگی می‌آید.»[22] بنابراین لازم نیست كه اعمال خود را تغییر دهی و یا امیال خود را مهار كنی همة خواسته‌هایت را آزادانه كامیاب ساز و تنها نظاره‌گر باش. «عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاری ساز. این همان چیزی است که من تعلیم می دهم. این همان چیزی است که زندگی پویا می خوانمش و زندگی مذهبی، زندگی پویاست.»[23]

در اینجا دیگر سخن از هستی محض نیست، بلكه همین دنیا و لذت و شادكامی آن مهم است. خود حقیقی تو با آن هستی ناشناخته مرتبط نمی‌شود. بلكه می‌آموزی كه چگونه در این زندگی پویا، همان جایی كه هستی بمانی و نظاره‌گر خود بازی‌گر باشی و به شوخی زندگی بخندی. زندگی روبه لذت و خوشی و عیش است در این زندگی پویا انسان به مراقبه و درون كاوی می‌پردازد برای اینكه به هستة مركزی هستی خود و ژرف‌ترین لایه‌های وجود خویش دست‌ یابد. و این در حالی است كه «لذت درونی‌ترین هستة توست.»[24] و صد البته این لذت و شادمانی خالی از رنج و افسردگی نیست «در لحظاتی غرق در شعف و در لحظاتی در افسردگی عمیق به سر خواهی برد.»[25] زیرا این دنیا، جهان تزاحم و محدودیت است. لذت و شادمانی آن نیز محدود و آمیخته با حزن و رنج است.[26]

اشو مدعی است كه راهی تازه گشوده و به كمك شرق و غرب گمراه آمده است تا زندگی معنوی را با تلفیق عشق و مراقبه تجربه كنند.[27] اما به نظر می‌رسد كه او دارد راه غرب را ادامه می‌دهد و به در راستای تحقق اهداف تمدن غرب روش‌های شرقی را با تحریف و تهی كردن از محتوای اصیل خود و پركردن از محتوای مطلوب تمدن غرب باز تولید می‌كند. او در حقیقت دارد می‌گوید ای اهالی تمدن غرب نگران نباشید، بیایید تا به شما بگویم رنج و افسردگی پس از عشق‌ورزی را به سهولت بپذیرید و به كامجویی‌های خود ادامه دهید. مبادا در راهی كه پیش گرفته‌اید شك كنید، اتفاقاً همین راه، راه خداست. در حالی كه جسم خود را غرق لذت می‌كنید روح خود را نیز با نظارة‌ این لذت بهره‌مند سازید. بدین سان مراقبة هستی محض و خدای مطلق متعالی جای خود را به خدای دیگری می‌دهد «خدا شیء نیست، موضع است. موضع جشن و سرور.»[28]

آمیختن عشق و مراقبه باعث رسیدن به وحدت با هستی و هستی بخش نمی‌شود، بلكه تنها لذت و شادكامی را كمی افزایش می‌دهد و آگاهی و حقیقتی غیر از آگاهی به امیال و نظارة احساسات خوشایند و رفتارهای لذت بخش ندارد. و به اعتقاد اشو خدا را در این احساسات خوشایند و لذت و شادی خواهی یافت. به علت همین نگرش است كه در پاسخ به نامة یكی از دوستانش كه اعلام می‌كند:‌ من از مسائل جنسی گذشته‌ام؛ اشو دوباره او را به سوی این امور فراخوانده می‌گوید: «وقتی نیروی جنسی در مسیری متعالی به كار می‌افتد به براهماچاریا [سلوك ربانی] تبدیل می‌شود. خیلی خوب است كه از آن وارسته‌ای، اما این كافی نیست. باید از خلال آن بگذری و تصعیدش كنی.»[29] و در جایی تصریح می‌كند كه «تانترا خداوند را انرژی عشق می‌داند.»[30] بنابراین با آزاد كردن این انرژی و در خلال رهایش آن است كه ملاقات با خدا و مراقبة‌ موفق صورت می‌گیرد.

خدایی که اشو برای رسیدن به او تعالیم خود را سامان داده، احساس درونی از لذت و خوشی است. که به صورت عشق متجلی می شود. و این خدایی است كه با مراقبه تنها و آرامش محض نمی‌توان به او رسید. این خدایی است كه بودا به تنهایی راهی به سوی او ندارد و باید دست در دست شخصیت لذت طلب و دنیایی همانند زوربا در اسطوره‌های یونانی بگذارد. از این رو در موارد بسیاری از زوربای بودا سخن به میان می‌آورد. «بودا یك ابر بشر است كسی در این باره تردید ندارد اما او بعد انسانی را از دست می‌دهد. او فوق طبیعی است. او از زیبایی فوق طبیعی بودن برخوردار است، اما زیبایی زُربای یونانی را فاقد است. زربا بسیار دنیوی است. دلم می‌خواهد تو هر دوی اینها باشی زربا و بودا.»[31] چنین شخصیتی می‌تواند به خدا برسد. زیرا «خدا شخص نیست؛ بلكه اوج احساس سعادت، آرامش و احساس غایی من به این جهان متعلقم و این جهان به من تعلق دارد،‌ است... ولی تنها در صورتی ممكن است كه به احساس درونی‌ات اجازه عمل بدهی.»[32]

* دروغی به نام صداقت.....................................................

با تکیه و تأکید بر معنایی كه اشو از خدا دارد، می گوید هر پیوندی تا وقتی که عشق و شوری را بر می انگیزد اعتبار دارد و از آن پس اصرار و پایداری در آن خیانت به عشق است، چون به یک دروغ تبدیل می شود. او به جای اینکه بیاموزد چگونه در عشق همواره بانشاط و وفادار باشیم. این را مفروض می انگارد که عشق می‌میرد و وقتی مرد دیگر نباید بگویی که هست. در این بین معشوق هیچ اهمیتی ندارد، مهم عشق است که از هر جای دیگری که سر برآورد باید خیمة خود را در آنجا برپاکنی. «نمی گویم اگر زنی را دوست داری با او زندگی نکن. با او باش، اما نسبت به عشق صادق و وفادار بمان، نه نسبت به شخص. ... وقتی عشق ناپدید می شود، وقتی شادی از میان می رود، آن وقت باید به حرکت ادامه دهید... از همان لحظه ای که احساس می کنید دیگر از چیزی خوشتان نمی آید و آن چیز گیرایی و جاذبه اش را از دست داده است و شما را خوشحال نمی کند، از آن دست بردارید. فقط بگویید متأسفم.»[33]

خدا شور و شعف زندگی است و تا وقتی که او در رابطه ای حضور دارد این رابطه مقدس است، می تواند تو را به خدا برساند وقتی که این شور و هیجان و احساس خوشی و شادی پایان یافت خدا را در جای دیگر باید جستجو کرد. در این حالت به درونت برو و بدان که خداوند در آنجاست و بعد اگر شادمانی و کامجویی تو را فراخواند به سوی آن برو که خدا را خواهی یافت.

از نظر اشو همة اهمیت عشق جنسی و ارضاء آزادانة آن در این است که انسان را به مراقبه برساند. به این ترتیب که کامجویی هایی از این دست شخص را سیر و خسته و دلزده می کند. «گاه شما بعد از عشق در ناکامی عمیقی فرومی‌روید. آن کسانی که عشق را نشناخته‌اند بیچارگی واقعی را تجربه نکرده اند. درد و رنج واقعی را درنیافته‌اند.»[34] در این وضعیت به درون تنهایی خویش رانده شده، فرصتی برای نیایش و مراقبه ایجاد می شود.[35] هر گاه از این درون کاوی خسته شوید به رابطه‌ای دست می زنید تا دوباره آماده مراقبه و درون کاوی شود. کامجویی برای مراقبه است و به تدریج خود کامجویی هم فرصتی برای مراقبه می شود. کامیابی حقیقی را باید از درون جست و اگر چنین شود لذت طلبی به کامل ترین صورت تحقق می یابد. به هر حال «از پیوند با مردم گریزی نیست. اما هیچ پیوندی خوشبختی را به تو ارزانی نمی دارد، چه خوشبختی هرگز از برون نمی آید. خوشبختی هماره از درون سوسو می زند، هماره از درون جاری می شود.»[36] بنابراین نباید کامیابی و خوشبختی را در رابطه با دیگران جست. بلکه رابطه با دیگران آماده گر است برای دریافت آنچه از درون می جوشد.

اشو به روشنی دریافته که روابط آزاد خستگی و ناکامی و افسردگی را در پی دارد.[37] و البته همین را فرصتی مناسب برای حرکت به سوی خداوند و درک او از درون خویش برمی شمارد.[38] از این رو روابط پایداری را که می توانند آرامش و خوشبختی را تأمین کنند، به باد انتقاد می گیرد. زیرا معتقد است آرامش و خوشبختی در کنار دیگری دروغ است، خوشبختی حقیقی در درون است که با تنهایی به دست می آید. او می گوید: «من سراپا طرفدار عشقم، چون عشق [جنسی آزاد] شکست می خورد. من از ازدواج دل خوشی ندارم، چون ازدواج موفق می شود و به تو ثبات و آرامشی دائمی می بخشد. و خطر همین جاست...»[39] اگر در روابط عاشقانه به رضایت و آرامش برسی، متوقف خواهی شد و به خداوند رو نمی آوری. باید از همه ببری تا به خدا برسی.

ظاهراً اشو می پندارد كه عشق پایدار و وفادارانة میان مرد و زن روی نمی‌دهد و هر گونه آرامشی در كنار دیگری به معنای از بین رفتن عشق است. و از این رو نمی توان با آرامش روانی به خدا رسید. او در نظر نمی گیرد که عشق میان زن و مرد ممکن است هدیه ای از سوی خداوند و نمادی برای عشق ورزی عمیق و پایدار به او باشد. بر همین اساس هر رابطه ای را پیشاپیش محکوم به شکست انگاشته، معتقد است که عشق آغازی دارد و ناگزیر باید سرانجامی داشته باشد. «حال این پایان می تواند دیرتر یا زودتر به وقوع بپیوندد. اگر سریع پایان یابد، اسم آن را لحظه ای و گذرا می گذاری؛ اگر به پایان رسیدن آن قدری بیشتر به طول انجامد، آن را پایدار و مداوم تصور می کنی. ولی این تداوم نیز قلب تو را ارضا نمی کند، زیرا قلب در آرزوی چیزی است که به هیچ وجه پایانی بر آن نباشد، چیزی که برای همیشه باشد. این آرزو، در حقیقت آرزوی رسیدن به خداست؛ خدا نامی دیگر برای عشق ابدی است.»[40]

عشق شور و هیجانی بر می انگیزد که زندگی به معنای واقعی با تمام شادمانی و سرورش جریان می یابد و خدا همین است. در صورت حفظ كردن این شور و شادی به عشق وفادار می مانی زیرا خدا را در سرور و شعف زندگی یافته و هرگاه احساس کنی او را از دست داده‌ای کناره گرفته، مراقبه‌ای یا مراوده‌ای دیگری را می جویی. زندگی در گرو صادقت با عشق و صمیمیت است و خدا را با این صداقت می‌توانی احساس کنی. او زندگی و شادمانی و خوشبختی است، پس در پی او باش نه کسی دیگر و او را، عشق و صمیمیت را، خوشی و شادی را، هر جا و در رابطه با هر کس یافتی با او باش. «صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با كدام و چه كسی، ابداً مهم نیست.»[41]

نکته شگفت انگیز و شكاف بزرگ در افکار اشو اینجا است که توضیح نمی دهد که چرا یک مرد و زن نمی توانند نفس به نفس و تا آخرین نفس به هم عشق بورزند. او گویا واقعیتی فراتر از این دنیای ناپایدار نمی‌بیند و عشق را هم نمی‌تواند به‌سان گوهری آسمانی و پایدار تصور كند. بلكه معتقد است كه «عشق نیز مانند هر چیز واقعی دیگر دستخوش تغییر است. فقط چیزهای غیر واقعی، ساختگی و پلاستیكی ثابت و بدون تغییر باقی می‌مانند. ازدواج ثابت و همیشگی است، ولی این لایتغیر بودن خود را با از بین بردن عشق به دست می‌آورد.»[42]

اگر خدا عشق است، مگر عشق ابدی نیست؟ پس اگر حقیقتی ابدی را در رابطه با کسی دریافتیم آیا نباید این رابطه ابدی شود؟ وفاداری به عشق ابدی وفاداری ابدی به معشوقی است که عشق ابدی را در او یافته، از آینة وجود او تماشا كرده‌ایم. آیا این خود فریبی نیست که هوس های محدود و ناپایدار خود را به خداوند نامحدود و بی پایان ربط دهیم؟ در این مورد به بیان جمله ای از روبرت نوزیک اکتفا می کنم: «عشقی که خارج از چارچوب اخلاق شکل بگیرد و ساختارهای اخلاقی را برنتابد، هر چند صورت و نمایی عاشقانه داشته باشد در واقع از عشق پاک دور خواهد شد که عاشقی با تاخت زدن محبوب و مدام در پی جنس بهتر بودن جور در نمی آید.»[43]

با توصیه‌های اشو دیگر اثری از خانواده باقی نمانده، به جای آن كمون را پیشنهاد می‌كند. «كمون نمونة پیوند یا تجمعی از روح‌های آزاد است.»[44] تعداد افراد هر كمون بین پنج هزار تا پنجاه هزار نفر است. به این سان اشو می‌پندارد كه انسان‌ها را از وابستگی آزاد كرده و عشق و شادی را به جای آن نهاده است. در حالی كه وابستگی به یك نفر بسیار سهل‌تر و كم خطرتر از وابستگی چند هزار نفر به هم است. در این صورت اگر مشكلی پیش آید شما با جنگ‌های قبیله‌ای مواجه می‌شوید. گذشته از این اشو كه همواره بر طبیعی بودن پافشاری می‌كند،[45] چگونه این قدر از مسیر طبیعت بیرون زده و پیوند زناشویی و تداوم نسل و رابطة فرزندی و پدری و مادری را انكار می‌كند؟

*سراب معنویت..................................................

اشو با اینكه از ملاقات هستی محض در مراقبه سخن می‌گوید اما عشق جنسی نامحدودی كه او در كنار مراقبه تعریف كرده، مجال روی دادن تجربة مواجهه با هستی را از بین برده و مراقبه در حد نظارة افكار و امیال و اعمال باقی می‌ماند. و آن حقیقت محض و لاتیغیر به كلی فراموش می‌شود. تازگی و شگفتی كه از دیدار با وجود كلی و بی‌صورت قرار بود روی دهد. به تجربة تازگی تغییرات مدام و امیال سیال و عشق‌ها و روابط ناپایدار تبدیل می‌شود. راز بزرگ هستی به رازآمیزی هوس‌های سركش و پیش‌بینی ناپذیر مبدل می‌گردد. و خدای مطلق بودا و اوپانیشادها با هوس مطلقی كه در درون ماست جابجا می‌شود. در این جاست كه می‌گوید: «همه چیز تازه، پویا، شگفت انگیز و دارای حركتی كامل است. تنها تغییر پایدار است. تنها خود تغییر است كه هرگز عوض نمی‌شود. هر چیز دیگری تغییر می‌یابد. بنابراین داشتن نقشه بی‌مورد است. همان لحظه كه نقشه آماده می‌شود، از اعتبار ساقط است.»[46]

در تز اشو مراقبة هستی محض وقتی با عشق جنسی تكمیل شود به مراقبة هوس مطلق تبدّل یافته، در این حال نیز «زندگی یك راز است.»[47] اما راز هوس نه راز هستی. زیرا زندگی در نظر او زیستن در هستی نیست، بلكه زیستن در هوس است. از این رو همه چیز را از منظر این هوس ها در حال تغییر و رنگ عوض كردن می‌بیند و روابط عشقی نیز از این قاعده مستثنا نیست. این در حالی است كه می‌كوشد هر برنامه‌ای برای هدایت و كنترل تحول و تربیت خویش را باطل كند. آنقدر هوس‌ها و لذت‌های ناچیز دنیا و خوشی و شادی زندگی پر از كاستی و ناكامی برای او اصالت دارد كه كمال و تكامل را وانهاده، می‌آموزد كه خود را همین گونه كه هستید بپذیرید، پر از عیب نقص و همین طور ناقص بمانید. «من به كمال نرسیده‌ام، بلكه قابلیت لذت بردن از نقایصم را به دست آورده‌ام. هیچ كس به كمال نمی‌رسد.»[48] استدلال او این است كه «زندگی ابدی است. كمال به دست نمی‌آید، زیرا زندگی همچنان جاری‌ست و تا ابد ادامه دارد.»[49] گویا فراموش می‌كند كه زندگی سرشار از راز و تازگی و شگفتی، زندگی در هستی بی‌نهایت و ناشناخته‌ای‌ست كه هیچ فرم و حد و كاستی و نقصی ندارد. اینجاست كه معلوم می‌شود در مراقبه‌هایش جای هستی با هوس عوض شده، از این رو می‌گوید: «نقصان حقیقت زندگی است. شما سعی دارید به كمال برسید و من نقایص خودم را پذیرفته‌ام.»[50] استدلال او این است كه چون زندگی ابدی است پس باید بهانه‌ای برای تداوم تا ابد داشته باشیم. و این بهانه نقص است. و همین نقص است كه زندگی را به حركت در می‌آورد. و آن را پویا می‌سازد.

همانطور كه می‌بینید او در یك تناقض افتاده است. زندگی را نقصی روبه كمال می‌بیند و از سوی دیگر دربارة پذیرش نقص‌ها و زندگی با آنها سخن می‌گوید و كاملاً ایستا می‌شود. و مشخص نمی‌كند كه بالاخره باید به سوی برطرف كردن كاستی‌ها و دست‌یابی به كمال بی‌كران ابدی حركت كنیم،‌ یا كاستی‌ها را بپذیریم و بایستیم. گذشته از این با نقص نمی‌توان ابدی شد. ناقص، ناپایدار و فانی است. ابدیت برای موجود كاملی است كه هیچ نقصی نداشته،‌ ضعف و كاستی در او نیست كه از آن طریق نابود شود و زوال یابد.برای ابدیت باید به كمال محض تبدیل شد و به نامتنهای پیوست.

زندگی در امور محدود و متغیر اگر چه دوامی داشته باشد، نمی‌تواند ابدی باشد. زیرا آنها می‌روند و دیگری جایش می‌آید. برای ابدیت باید به كمال محض رسید. و اگر نقایص را بپذیری ناگزیری كه ابدیت را فراموش كنی. در صورتی كه زندگی در هوس باشد و نه در هستی محض درك عمیق زندگی همان لحظات لذت و خوشی و عشق ورزی است كه رنگ خزان را خواهد دید. دیگر ابدیت و پایداری در كار نخواهد بود بلكه تغییر و زوال و فناست كه البته اشو به همین جا نیز می‌رسد.

او ابدیت را به معنای عمیق‌تر بودن و در عین حال ناپایدار می‌داند. اساساً پایداری را یك تخیل می‌انگارد. لحظة فوق العاده‌ای را كه در اوج لذت جنسی و ارگاسم رخ می دهد، از جنس تجارب عرفانی و ابدی می‌داند. با اینكه این لحظه بسیار كوتاه و ناپایدار است. «شما در هنگام عشق ورزیدن برای یک لحظه همان چیزی می شوید که باید باشید. اما این حالت خیلی زودگذر است. اگر بخواهید که آن حالت برای شما تبدیل به یک واقعیت همیشگی بشود آن وقت دیگر عشق کافی نیست و به نیایش نیاز خواهد بود.»[51] چیزی بیش از این در عشق به دست نمی آید: یک تجربه الاهی همراه با لذت و در لحظه زیستن، آنگاه شکست و افول عشق و گسسته شدن پیوندهاست.[52] اما مراقبه‌ای كه این تجربه را ابدی می‌كند،‌ ناپایداری آن را برطرف نمی‌سازد واز زوالش جلوگیری نمی‌كند.

ناپایداری و گذرا بودن به معنای ژرفا نداشتن و سطحی بودن است و ابدی، عمیق بودن. بنابراین عشق ابدی، همیشگی و پایدار نیست بلکه عمیق تر از عشق زودگذر و سطحی است، لذت ابدی و خوشی در زندگی ابدی به معنای بیشتر شدن این لذت از طریق مراقبة امیال و اعمال و افكار است. براین اساس می گوید: «عشق می تواند در دو بعد مختلف وجود داشته باشد: افقی یا عمودی. ما با عشق از نوع افقی آشنا هستیم؛ یعنی عشق در بعد زمان. در حالی که بعد عمودی نمایانگر وادی ابدیت و جاودانگی است. اشتیاق موجود در قلب تو، برای تداوم و پایداری نیست؛ تو دچار سوء تعبیر شده ای.»[53] بنابراین همة عشق ها و لذت ها و شادی ها و خوشی ها و زندگی و حتی ابدیت گذرا و ناپایدار است. و خدای او نیز ناقص و ناپایدار و متغیر است.

سرانجام هوس مداری غیر از این نخواهد شد. محرومیت از عشق و لذت و سرور پایدار و عمیق الاهی و معنویت راستین، بلکه فراتر از این انکار عشق و کامیابی فناناپذیر و ابدی و تحریف معنای ابدیت به عمیق تر بودن. و در نهایت همانند انگاری کامجویی جنسی با لذت وجد عرفانی ملاقات با خداوند و خودشناسی که به خدا می رساند، نتیجه بهتر از این نمی شود. لذت روحانی در نیاز مطلق به هستی بخش بی نهایت کجا و لذت حاصل از نیازی محدود و زیست شناختی بر اثر تحریکات عصبی کجا؟ لذت های دنیایی برای کسی که خدا را شناخته هدیه های مقدسی است اما اگر تمام زندگی سرگرم این هدایا باشیم دیگر فرصتی برای درک حضور خداوند و ملاقات بی واسطه با او و تجربة عشق و شادی وصالش نخواهد بود. مثل کودکی که پدرش را در هدایایی که به او داده می بیند و ارتباطش با پدر تماشا و استفاده از این هدایاست. آیا براستی چنین کودکی پدر دارد؟ یا او را می شناسد؟ اگر پدرش بمیرد و او همچنان سرگرم بازی باشد چطور؟ نگرش اشو به خداوند در قبال تمام شادی ها و لذت های زندگی که خدا به انسان داده است، مثل بچة بی احساس و بی شعوری است که به جای آغوش گرم پدر و حضور همیشگی او از او شکلاتی برای شیرین کردن کام خود می خواهد و خدا را همین طعم شیرین و گذرای شکلات می داند و هنگامی که از این چشیدن خسته می شود، به فکر راهی برای عمیق تر چشیدن و بیشتر لذت بردن از همین شیرینی می افتد.

براستی هرکه از شهد معرفت و عشق خداوند نوشید و لذت گوارای دیدار او را چشید تنها به اندازة ضرورت و رفع حاجت برای بقای زندگی از بهره های این جهانی استفاده می کند و کمی بیش از ضرورت برای او رنج آور و نفرت انگیز خواهد بود. چگونه کسی که از لذت های والاتر برخوردار است می تواند خوشی های فروتر را برگزیند. کامیابی های فرودست برای آنها که از خداوند کام می گیرند همچون مانعی ست که خوشی و سرور عالی را به تأخیر می اندازد. انسان والا تازه پس از بهره ای که به قدر ضرورت از لذت های دنیایی می برد، سرمست از اشتیاق پیوند با معشوق ازلی این گونه مترنم می شود: از هر لذتی بغیر از یادت و هر آسودگی غیر از همدمی با تو و هر شادمانی جز نزدیکی به تو آمرزش می‌خواهم.[54]

لذت نتیجه ارضاء نیاز است. حال چه نسبتی است میان نیاز هیجانی و منقطع جنسی و یا هر نیاز دیگر این دنیایی با نیاز مطلق در هستی و بقا و نیاز لحظه به لحظه و ابدی به خداوند و لذت حاصل از ارضاء این نیاز بنیادین معنوی. این دو از یک جنس نیستند که با مراقبه و تعمیق یکی بتوان به دیگری رسید. عشق و پیوند با خدا انسان را خدایی می کند. و صرفاً با درک لحظه ها و قدرت در لحظه زیستن نمی توان به کشف خود و عشق الاهی رسید.

البته اشو برای رسیدن به عشق کامل غیر از حضور در لحظه، سه مقدمة دیگر را نیز ذکر می کند[55] که هیچ کدام از آن ها نمی تواند عشق جنسی را به عشق عرفانی تبدیل کنند. آن هم عشق جنسی به صورتی که او می گوید. عشقی هوس آلود و ناپایدار با شعار هر وقت خسته شدی یکی دیگر را تجربه کن.[56]

*خودفریبی اخلاقی.................................................

برای اینکه همواره در شور و هیجان باشیم باید حاضر شویم امنیت و آرامش مان را به خطر اندازیم. تمایل به امنیت باعث می شود که عادت ها و موقعیت های مأنوس گذشته را حفظ کنیم؛ اگرچه تکراری، عادی و عاری از هر شادمانی و زندگی باشد. و نیز می کوشیم وضعیت های مطلوب را تثبیت کنیم در حالی که به محض تثبیت شدن، عادی و بی هیجان می شود. به همین دلیل است که اشو با ازدواج و مخالفت کرده، عشق و روابط آزاد را توصیه می کند. هزینة زندگی شاد و پرشور، امنیت است. باید با شهامت باشی تا بتوانی با عشق و شادمانی زندگی کنی. در مقابل عشق ترس و امنیت جویی بوده، عشق ملازم با شهامت است. اگر در رابطه با کسی هستید برای اینکه این رابطه سرشار از شور و عشق باشد باید از تثبیت کردن و یا محدود ساختن آن بپرهیزید «زندگی کردن در یک رابطه و با این وجود مستقل ماندن، همان شهامت است.»[57] رابطه در زمان حال بدون اندیشة فردا و نگرانی برای روزی كه خواهد آمد.

او از مرام های معنوی نظیر جینسم و بودیسم که ارتباط با جنس مخالف را محدود می کنند انتقاد کرده، آنها را ترسو و بی شهامت می نامد. آنها که از سر ترس پرهیز پیشه می کنند «ظاهراً، آدمهایی عادی و بدون آشفتگی هستند، اما در درون‌شان خوشحال نیستند و به جشن و پایکوبی نمی پردازند.»[58] البته غربی ها را نیز به باد انتقاد گرفته، از این که در جستجوی خوشحالی و شادمانی، به بی‌راه رفته‌اند؛ ابراز نارضایتی می‌کند. «در غرب... مردم سعی می کنند از راه عشق به خوشحالی برسند. آنها مشکلات زیادی آفریده‌اند. تمام تماس با خود را به فراموشی سپرده‌اند. آن‌چنان از خود دور شده‌اند که بازگشت‌شان غیر ممکن می‌نماید. نمی دانند راه کجاست، خانه کجاست. از این رو احساس بی‌معنی بودن و بی‌خانمانی می‌کنند و سعی دارند بیشتر و بیشتر در پی کسب عشق در روابط با زن و مرد به شکل غیر همجنس‌خواهی، همجنس‌خواهی و یا حتی هر دوجنس‌خواهی باشند.»[59]

شهامت یعنی نه به عشق پناه ببری و نه از آن بگریزی. انسان از ترس تنهایی به عشق چنگ انداخته و آن را تباه می‌کند. و از ترس عشق به عزلت و ریاضت رو می‌آورد. «تا کنون فقط دو نوع بزدلی روی زمین زندگی کرده است.»[60] راه درست این است که تا وقتی عشق به تو شور و شادی می‌بخشد عشق بورزی و هنگامی که دلزده شدی به عزلت و نیایش و مراقبه روی آوری و خود را بازیابی. جمع میان عشق و مراقبه راه نجات و مسیر آینده خواهد بود. به نظر اشو انسان نوین باید عشق و مراقبه را به هم بیامیزد. «آمیزش باید بزرگترین هنر مراقبه شود. این پیشکش تانترا به دنیاست.»[61] انسان راه یافته در عشق و آمیزشش مراقبه کرده، در اوج عشق ورزی و رابطه، مراقبه داشته، خود را مشاهده می‌کند. برای او «عشق یک آینه است. رابطة واقعی آینه‌ای است که در آن دو عاشق چهرة یکدیگر را می‌بینند و خدا را باز می‌شناسند. این راهی به سوی پروردگار است.»[62] پروردگاری كه همانا لذت و خوشی است. وقتی عشق با مراقبه آمیخته شود، رابطه بدون تعلق و در حال نظاره صورت می‌گیردگویی تو عامل نیستی و در پایان رابطه و هنگام دلزدگی و خستگی و جدایی چیزی از دست نمی‌دهی. «انسان دانا به مانند یك آینه در عالم زندگی می‌كند. از هر آنچه جلویش قرار بگیرد خوشحال می‌شود. اگر گلی را ببیند شاد شده و آن را منعكس می‌كند و اگر انعكاسش را باز پس گیرد، او در آن می‌بیند. اگر كسی در جلویش قرار نگیرد ـ وقتی همه آینه خالی باشد ـ او خدا را در تهی بودن آن می‌بیند.»[63]

در آمیزش مقدس شخص مستقل است به آیندة رابطه نمی اندیشد به گذشتة آن کاری ندارد، شادمانی و هیجان لحظه را می بیند و خود را نیز تماشا می کند چنانكه در آینه خویش را می‌بیند، پیوند را و جدایی را بدون اینكه وابسته شود، لذت می‌برد و شاد است حتی اگر افسردگی و اندوه هم سراغ او بیاید. او با تمام وجودش رنج نمی‌برد زیرا از آن جهت كه ناظر است، فقط شاهد اندوه است و خود گرفتار آن نیست. چنین کسی می تواند شادتر باشد، با لذت زندگی در لحظه و هماره با خدا بودن. این خوشی و شادی كه البته خالی از رنج و افسردگی نیست مذهب اشوست «در این دنیا، هم اینجا هم اینک بمان و به راهت ادامه بده با قهقه ای برخواسته از عمق وجودت ادامه بده. راهت را به سوی خدا برقص، راهت را به سوی خدا بخند، راهت را به سوی خدا آواز بخوان.»[64]

اشو به طور شگفت انگیزی ادبیاتی که عارفان و فرزانگان تاریخ بشریت در همه تمدن ها و سرزمین ها به کار گرفته‌اند تا ارتباط روح انسان با ماوراء و خدایی که همه هستی و کمالات از اوست بیان کنند؛ در یک دستگاه مفهومی دیگر به کار می گیرد. و همة آن لذت های روحانی و شادمانی های عمیق معنوی را که در ارتباط با خدای واقعی می توان تجربه کرد، در منطق و مذهب اشو به لذت جنسی و همین خوشی و شادی این جهانی تبدیل می شود. همین شادی هایی که همة ما می شناسیم و فقط اشو به ما می‌آموزد که سعی کنید با تمام توجه از این شادی‌ها لذت ببرید و خود را در آن ببینید و احساس کنید. با تمام وجود این شادی‌ها را لمس کنید که لایه‌های عمیق‌تر آگاهی‌تان از آن سیراب شود و سپس احساس ناکامی نداشته باشید، بلکه بتوانید با یادآوری آن خیلی نزدیک و ملموس همیشه این شادمانی را با خود داشته باشید.

البته اشو راه کار خوبی برای بهره بردن بیشتر از شادی های این جهانی ارائه می دهد. اینكه غیر از عامل بودن از جهت ناظر هم لذت‌های‌تان را مضاعف كنید. در این راهكار ایرادی نیست. اما دو اشکال اساسی همراه این ایده وجود دارد. نخست اینکه نباید دست یافتن به سطح بالاتری از شادمانی و لذت در این جهان ما را از بهره های برتر و والاتری که فراتر از این جهان است غافل سازد. به این ترتیب كه دچار خودفریبی معرفتی بشویم و آن لذت و سرور ژرف و فزاینده‌ای كه اهل عرفان شرح داده‌اند، به همین خوشی‌ها فروكاهیم و بلكه آن‌ها را خدا بپنداریم. و نیز از این خودفریبی معرفتی به خودفریبی اخلاقی منتقل شده، هر عملی را برای رسیدن به خوشی و شادكامی مجاز و روا برشماریم. به بیان دیگر یك دروغ معرفتی او را به روا انگاری نارواهای رفتاری و اخلاقی رسانده است. و همة ارزش‌های اخلاقی و اصولی را كه جان انسان‌ها بر درستی آن گواهی می‌دهد، نتیجة ترس و امنیت جویی و پناه بردن به هنجارهای بر ساختة اجتماعی معرفی می‌كند. هنجارهایی كه سیاست مداران و روحانیون برای تحكیم قدرت و تأمین منافع خود درست كرده‌اند.[65]

البته بدون تردید در طول تاریخ دین در خدمت خودكامگی‌ها هم قرار گرفته اما همة روحانیون درباری نبوده و همة اصول اخلاقی هم در خدمت سلطه‌گری نیست. در این میان اباحه‌گری در روابط جنسی از مهمترین اصول اخلاقی مورد علاقة سلطه‌گران بوده و هست زیرا با این بی‌بندوباری‌ها به خوبی مردم سرگرم می‌شوند و نیروی‌شان تخلیه می‌شود و دیگر توانی برای ایستادگی و فریاد كشیدن بر سر سلطه‌گران نخواهند داشت.

دوم اینکه هر چه عمیق‌تر و درونی‌تر به تجربه لذت و شادی و هیجان دست پیدا کنیم از تنوع طلبی و لذت‌جویی ظاهری بی‌نیاز می‌شویم. در این صورت با ربطة عاشقانة محدودتری می‌توان به لذت‌های عمیق رسید و احساس خستگی و دلزدگی به سادگی سراغ شخص نمی‌آید. زیرا او از اعماق جان ارضا شده، شور و سرور ژرف‌تری به وجودش سرازیر می‌شود. و برای دست‌یابی به این تجارب عمیق لذت و شادمانی در این جهان نیازی به قربانی کردن اصول اخلاقی و تحریف مفاهیمی نظیر صداقت و وفادری نیست.

وقتی رشد روحانی و معنوی اتفاق بیفتد حس تنوع‌طلبی شخص در رابطه با تجربه‌های نوبه‌نو از تجلیات الاهی به كار آمده اسباب تعالی وجودی را فراهم می‌آورد و در روابط عاشقانه نیز معشوق عوض نمی‌شود بلكه كیفیت این ارتباط تغییر كرده، رو به عمق معنا و ژرفای لذت و شادی پیش می‌رود و سیری صعودی یا روبه عمق می‌شود نه حركتی عرضی و سطحی با تعویض معشوق یا معشوقه. كسی كه خدا را شناخته و در عشق او غوطه‌ور است، معشوق خود را ناب‌تر و زلال‌تر می‌بیند و در آینة و جود او خدا را در جلوه‌ای تازه مشاهده می‌كند. و با تعمیق معنوی عشقش بیشتر و پایدارتر و ژرف‌تر می‌شود. بنابراین لذت و سرور فزون‌تر را چشیده، از روابط دیگر بی‌نیاز می‌شود. معنویت‌جوی حقیقی یك معشوق را برگزیده و در معاشقه و مراقبه عشق و آگاهی و معنویت خود را رشد می‌دهد. زیرا عشق به خدا نامتناهی، شكوفان و روبه اوج است.

*عشق و اختیار.....................................................................

از منظر عرفان اسلامی انسان پیش از آن که به این دنیای مادی و محدود قدم گذارد، زیبایی و عشق بی انتهایی را درک کرده و با او پیمان دلدادگی و سرسپردگی (عبودیت) بسته است.[66] فرزندان آدم عشقی را تجربه کرده اند که جدایی از آن داغ و دردی ماندگار بر جگرشان نهاده[67] که اگرچه در خاطرشان یادی از آن نباشد، ولی دل هاشان شیدا و حیران اوست.

ما ندانیم که دلبستة اوییم همه           مست و سر گشتة آن روی نکوییم همه[68]

آن روزگار اما عشق الاهی موهبتی بی اختیار و دولتی بود که بی خون دل به کف آمده بود. ولی ارزش انسان به اختیار و انتخاب اوست و باید در شرایطی قرار می‌گرفت که عشق آسمانی را انتخاب کند، نه این که عشق به خداوند ناخواسته در دلش راه یابد و تنها راه پیش رویش باشد. عشق و عبادت انتخاب شده چنان بلند پایه و ارجمند است که سالها عبادت فرشتگان با یک سجده بشر برابری نخواهد کرد. با این كه اگر پای انتخاب و اختیار در میان می‌آمد گروهی از انسان راه دیگر می‌رفتند، اما عشق و عبادت اختیاری ارزش و منزلتی دارد كه خداوند راضی بود كه در قبال آن عصیان‌ها و نسیان‌های بعضی از فرزندان آدم را ببیند.

به هر روی آن عشق ازلی عنایتی فرشته گون بود و کمتر از آن چیزی که انسان شایستگی‌اش را داشت و می‌توانست با انتخاب به دست آورد. پس تقدیر این شد که از آن عشق جدا شود و با داغی بر دل در دنیایی فریبنده و هزار رنگ قرار گیرد، دلربایی‌های گوناگونی را بیازماید، دلبرانی را ببیند، ناکامی ها را بچشد و مهارت‌هایی پیدا کند؛ تا سرانجام با چشم هوش او را دیده، معرفتش را بازیافته، با پای اختیار به راه عشقش گام نهد و با دست انتخاب برگزیند. بدین سان از ملائک فراتر رفته و هم آغوش و جانشین معشوق ازلی گردد.

از این جا عشق مجازی و زمینی در زندگی بشر پیدا شد تا بزر عشق الاهی را که از ازل در جان او کاشته شده بود، بپروراند و برویاند و به بار نشاند. برای این که عشق مجازی به کشف و پیدایش عشق حقیقی نائل شود، باید مهار گردد تا گامی به سوی دست یابی به انتخاب عشق الاهی برداشته شود در این مرحله کوشش بر این است که اولین مراتب تسلط بر عشق تحقق یابد و به جای اینکه ما در اختیار او باشیم او در اختیار ما قرار گیرد. به همین دلیل برخی از عشق‌ها حرام و ناروا معرفی شده است. و با اینکه از نظر شریعت حرام و نارواست رخ می دهد و دلها را به سوی خود می کشد در این جاست که اختیار انسان شکوفا می شود در هجوم هیجان و تمناست که قدرت شگفت انگیز ارادة انسان خود را اثبات می‌کند. عشق‌هایی نظیر عشق به همجنس، عشق مرد به زن شوهردار، عشق زن به مردی که امکان ازدواج با او میسر نیست و... این ها همه ممکن است اتفاق بیفتد ولی در طرح نخست قابل درک و فهم است و قاعدة برخورد با آن در طرح کشف و پیدایش مهار کردن و عفت ورزیدن است. با عشق حرام هم می توان به خدا رسید اما در صورتی که قاعدة بازی را عمل کنیم و آن مهار و عفت ورزی است.

عشق مجازی برای این است که انسان اختیار دارد و اگر با اختیار عشق الاهی را برگزیند ارزشمند است. برای این که به امکان انتخاب برسد باید موردهای دیگری هم پیشاروی او بیاید تا او فرصت گزینش پیدا کند. دست یابی به عشق اختیاری مثل هر عمل اختیاری دیگر دو رو دارد: باز داشتن و اقدام کردن، منع و عمل، مواردی را رد کردن و به موردی آری گفتن. هر عمل اختیاری باید این دو امکان را داشته باشد. در عشق هم باید به این دو جنبه دست یافت. بنابراین ما برای یک آزمون باید آماده باشیم و پذیرای عشقی یا عشق هایی که می آید و باید کنار گذاشته شود. در طرح نخست عشق بی اختیار می آید، میهمانی ناخوانده و سرزده است؛ اما منع و مهار آن ممکن است. و این اولین مرحلة تسلط بر عشق و فعال كردن نیروی عظیم آن برای تحول معنوی است.

اما راهی كه اشو پیش پای پیروانش می‌گشاید، اساساً اختیار را نفی كرده، كاملاً به اجابت هرچه كه دل بخواهد مبتنی است. او هیچ اعمال اختیاری و برنامه‌ای را منظور نمی‌كند، می‌گوید هر چه خواستی بكند، هر تمنا و خواسته‌ای كه در تو شكل گرفت رهایش بگذار تا به صورت واكنشی طبیعی بروز كند و تو فقط نظاره‌گر باش. زیرا به محض اینكه بیندیشی، بكوشی و اراده كنی همه چیز را خراب كرده‌ای، تبدیل به عامل محض می‌شوی و از نظاره‌گری و مراقبه محروم خواهی بود. «در تو نیروی عظیمی‌ست كه از همة نیروهای خودت عظیم‌تر است. اما این نیرو زمانی فعال می‌شود كه اراده‌ات مشغول استراحت باشد.[69] ...بهتر است جهش كنی، به طور غیر منطقی و غیر عقلانی جهش هم چیزی جز این نیست. جهش نمی‌تواند محاسبه شده باشد، به تصور درآید،‌ یا از پیش مقدر شده باشد، زیرا جهش به ناشناخته صورت می‌گیرد، به ناشناخته و به قلمرو بكر و پیش بینی نشده.»[70] این ناشناخته همان هوس‌هاست كه انسان را به هر سو می‌كشد و انسان باید تسلیم آن باشد. تا نیروی درونش بروز یابد و شكوفاشود. و اعمال اختیار و اراده به نظر اشو ضد نیروست.

نیروی طبیعی و درون جوشی كه اشو می‌گوید، در همة‌ موجودات حتی گیاهان و حیوانات وجود دارد و بروز می‌كند. بنابراین او از هیچ چیز خاص انسانی سخن نمی‌گوید. الگوی آرمانی او از انسان یك خوك یا چیز شبیه به آن است و به این امر تصریح می‌كند او برای شكوفایی معنوی و رشد بشر حیوانات و طبیعی بودن آنها را مدل می‌كند. «انسان باید دوباره حیوان بشود.»[71] در حالی كه نیروی الاهی در انسان به صورت كاملاً متفاوت و ویژه‌ای نهفته شده، كه در هیچ موجود دیگری نیست و اگر آن را شكوفا نسازد، مثل مردابی راكد و گندیده متعفن می‌شود. نیروی عظیم و متفاوت الاهی در انسان به صورت قدرت تفكر، اراده و عمل اختیاری و همراه با مسئولیت است، نه عمل طبیعی نظیر حیوانات. كارهای انسان از جمله عشق ورزی‌اش هنگامی كه با اندیشه و اعمال اراده صورت گیرد، در اوج انسانیت و آگاهی بوده، نیروی عظیم نهفته در مخلوق برتر را شكوفا می‌سازد. انسان ظرفیت نامحدودی برای رسیدن به هستی مطلق و خداوند نامحدود دارد و این چیزی است كه هیچ موجود دیگری از آن برخوردار نیست. اگر انسان بخواهد راه حیوانات را پیش گیرد به خاطر این ظرفیت نامتناهی تمام حدود طبیعی را در هم خواهد شكست و هیچ گاه از دنیا گرایی و هوس‌رانی و مادیات سیر نخواهد شد. مگر اینكه این نیروی بی‌كران را با اندیشه و اراده در مسیر درست شكوفایی قرار دهد و به زندگی شایستة انسانی دست یابد. انسان نمی‌تواند مثل هیچ حیوانی طبیعی باشد زیرا هیچ حیوانی مثل انسان نیرو ندارد. انسان فقط انسان است و فقط انسان است كه انسان است. بنابراین باید نمونة انسان كاملی را جست و او را معیار و اسوه قرار داد.

منبع: عرفانهای نوظهو

آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic